تبلیغات
یادداشت های عاشقانه...
تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1392 | 05:34 ق.ظ | نویسنده : همكلاسی
برای دل خودم مینویسم
برای دل تنگی هایم
برای دغدغه های خودم...
برای شانه ای که تکیه گاهم نیست...
برای دلی که دل تنگم نیست...
برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست...
برای خودم می نویسم...
بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست...



دیـگـــر ..
نـه بـــحـــث مـیـکـنـــم !
نـه تـوضـیــــح مـیـخـــواهــم!
نـه تـوضـیـح مـیـدهـــم !
نـه دنـــبـال دلـیـل مـیـگـردم !

فـقـط نگاه میكنم،
سـکـوت مـیـکـنـم و فـاصـلـه مـیـگـیـرم


( ❤️ billetsdoux ❤️ )



طبقه بندی: دست نوشته،

-
تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 | 09:59 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «… مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی کهدوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند…
 


یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از ۱۸ سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل… همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی… و خدا نکند یکی از اینها نباشند…

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیایدزیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاسنمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی… مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی… درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم… بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است


تاریخ : جمعه 10 دی 1395 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی


طلوعی دوباره ، آغازی دیگر ،آمدن بهار زندگی...
و همچنان لحظه های زندگی میگذرد و امروز فرا میرسد...
روزی که پا به این دنیا گذاشتم....
چشمهایم را گشودم و دنیا را دیدم...
آغازی دیگر و فصل بهار زندگی ...

یک زندگی دوباره ، یک سال دیگر به سالهای زندگی کردنم در این دنیا اضافه شد...

و اینک بیست و پنجمین بهار زندگی ام فرا رسید، هرچند تلخ...

میدونید یک سال دیگه گذشت... منم ظاهرا یکسال بزرگتر شدم…
یـکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ »بشم یا نه ؟ …
تونستم همونی باشم که هستم ؟ …
نمی دونم … شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم….
ولی یکسال بزرگتر شدم…اونم خیلی سریع….
خدایا دلم هوای دیروز رو کرده هوای روزهای کودکیمو دلم میخواد
مثل دیروز قاصدکی بردارم و آرزوهام رو به دستش بدم
دلم میخواد دفتر مشقم رو باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی رو
میخوام خط خطی کنم تمام اون روزایی که دل شکستم و دلمو شکستن
خیلی تلخ گذشت...هی...

خدایا؛ من امروز در بیست و پنج سال گذشته مرده به دنیا آمدم

مرا ببخش...

کد آویز - وبلاگ - زیباسازی- تصاویر متحرککد آویز - وبلاگ - زیباسازی- تصاویر متحرککد آویز - وبلاگ - زیباسازی- تصاویر متحرککد آویز - وبلاگ - زیباسازی- تصاویر متحرک
اگر اختیار به دنیا اومدنم دست خودم بود هیچگاه حاضر نبودم پا به این دنیای بی محبت بگذارم…
اگر روزی میدونستم متولد می شوم همان روز قید این دنیا را می زدم…
اگر قبل از به دنیا اومدنم می دونستم دنیا این همه غم و غصه و سختی دارد هیچ وقت
پا به این دنیا نمی گذاشتم و در همان بدو  ورودم به این دنیا خودم رو نجات میدادم…
اگر اختیار لحظه ها و ثانیه های زندگی دست خودم بود در همان دوران بچگی
 لحظه ها و ثانیه ها را متوقف می کردم تا همان بچه پاک و ساده و بی ریا بمونم
کاش من متولد نمی شدم ، کاش من در این دنیا نبودم…
خدایا؛ اینک که اختیار من و تمام دنیا در  دستان تو می باشد مرا دوباره متولد کن مرا
به همان دوران پاک بچگی هدایت کن ، دلم میخواهد همان بچه پاک و بی ریا باشم...

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

امشب از تمام بودن ها گذشتم.... به نبودن ها فکر کردم

به خاطر داشتن ها به فکر رفتم... و به خاطر نداشته ها اشک ریختم

امشب تمام ثانیه ها را پشت خاطرات دفن کردم

امشب رفاقت را فراموش کردم و برای بزرگ شدنم تنهایی را شریک گرفتم

امشب به اوج رسیدم

ورودم به 25 سالگی را در دل جشن گرفتم

تنهای تنها

بدون هیچکس...

یادداشتی برای خودم...

9 دی ماه 1395





طبقه بندی: دست نوشته، تولد،
برچسب ها: تولد من، تولد،

تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 12:11 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
آدم هایی هستند که دلبری نمی کنند،
که حرفهای عاشقانه نمی زنند...
چیز خاصی نمی گویند که ذوق کنی.
آدم هایی که نمی خواهند عاشق کنند؛
اما عاشقشان می شوی!
ناخواسته دلت برایشان می رود...
این آدمها فقط راست می گویند...
راست می گویند با چاشنی قشنگ "مهر"
لبخند می زنند چون لبخند جزیی از وجودشان است...
لبخندشان مصنوعی نیست....
اجباری نیست.
در لبخندشان خدا را می بینی.
اینها ساده اند...
حرلف زدنشان...
راه رفتنشان...
نگاهشان...
ادعا ندارند...
بی آلایشند...
پاک و مهربانند....
چقدر دوست دارم این آدم های بی نشان اما "خاص" را...

هی....




طبقه بندی: عاشقانه، دلنوشته ها، غمگین، ادبی،
برچسب ها: آدم هایی هستند که،

تاریخ : جمعه 19 آذر 1395 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
بانو
سعی کن طرح روی جلد نباشی
تا دیگران فقط به ظاهرت بگویند:به به!
سعی کن جدول کلاسیک نباشی
تا دیگران برای سرگرمی به راحتی تو را حل کنند!
و آنگاه خیال برشان دارد که همه چیز می دانند!
سعی کن فقط سرشار از نکات ریز خانه داری نباشی
که فقط به درد همسایه ات بخورد
تا شیوه های نوینِ پخت غذا را بیاموزد
سعی کن دانستنی های مفیدی نباشی
تا به درد هر کسی بخوری به جز دردهای خودت!
نه بانو!!!
اینها که گفتم همه خوبند ولی کافی نیست
باید همهء اینها باشی ولی به جای خود!
نه همیشه!!!
یک زن باید یاد بگیرد جنگنده باشد
جنگ برای زندگی خودش!
به جای خواندن رمانهای عاشقانه و شورانگیزی که هر هفته در مجلات دنبال میکنی
سعی کن خودت روایتگر داستانی عاشقانه باشی!
یک رمان بلند...
که تو در آن زن باشی!
یک زن تمام عیار!
با تمام جنبه های زنانه ات
گاه زیبا و ظریف و عشوه گر
گاه سرسخت و جنگنده
گاه باهوش و سازنده
گاه مولد و پرورش دهنده
گاه...
رمانی بنویس عاشقانه!
که پای قصه اش نوشته شود
ادامه دارد . . .
و تو تنها قهرمان زن این داستان پرشور

شکلک نظر بذارید



طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: رمانی بنویس عاشقانه!، بانو،

تاریخ : جمعه 19 آذر 1395 | 12:03 ق.ظ | نویسنده : همكلاسی
گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوت
گاهی باید رفت بی دلیل ، لحظه ای می آید که پر از غمی
اسیری در قفسی که اسیر است در قفس زندگی
گاهی باید فراموش کرد، به یاد آن فراموشی یادها را در دل خاموش کرد
و ما رفتیم و از این رفتنها خاطره ای نماند، هر چه بود در لحظه خودش خوش بود
و اینجاست که گذشته ها خاک میخورند
گاهی گذشته ها دل را از هر چه غم است پاک میکنند
و من خاک خوردم و بعد از سالها پر از غمم
با اینکه گذشته ها رفت ، خودم هم در حال رفتنم
و من میروم و کسی دیگر می آید که مرا یاد نمیکند
مثل من خودش را از تاریکی ها رها نمیکند
در خاموشیها نشستی و شمع وجودت روشن بود
حق با تو بود که شمع هم دلیل خاموشی بود
و آن شمع سوخت و همه چیز تمام شد
این گذشته ی خاک خورده ی من بود که تباه شد...
(مهدی لقمانی)

پ.ن:

گاهی گذشته ها دل را از هر چه غم است پاک میکنند



طبقه بندی: دلنوشته ها، دلتنگی، غمگین، آرزوها، عاشقانه، شعر،

تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | 12:59 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی

 ﯾـــــﻪ ﻭﻗﺘــــــﻬﺎﯾﯽ . . .

ﺑﻌﻀـــــــــــﯽ ﻫﺎ . . .

ﺑــﯽ ﺻـــــﺪﺍ ﺍﺯ ﺯﻧــــﺪﮔﯿــــﺖ ﻣــــــﯿﺮﻭﻧﺪ . . .   

 ﺑــــــــﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ . . .  

ﺑﺎ ﭘــــــــﺎﯼ ﺑﺮﻫﻨﻪ، ﺭﻭﯼ ﻧﻮﮎ ﭘـــــــــﺎ . . .  

ﭘــــﺎﻭﺭﭼﯿﻦ . . . ﭘـــــﺎﻭﺭﭼﯿﻦ . . .   

ﺗﺎ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﻖ ﺗﻖ ﮐﻔﺸــــــــﻬﺎﯾشان ﺁﮔـﺎﻫﺖ ﮐﻨﺪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ . . .  

ﻭ ﺍﯾــــــــــﻦ ﻧﻬــــــﺍﯾﺖ . . .

" ﻧﺎﻣــــــــــــــــــــــــــــﺮﺩﯾﺴﺖ !!!




طبقه بندی: عاشقانه، دلنوشته ها، دست نوشته، دلنوشته های خودم،

تاریخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی

گاهی دلم میگیرد ، خسته از آدمها ، از لحظه هایی که میگذرد....

گاهی حوصله ای نیست ، در عمق تاریک دلم ، چراغی نیست....
چشم بر هم میزنی و هیچکس کنارت نیست ،دیگر محبت را هم نمیتوان آرزو کرد ، دیگر نمیشود حتی  تنهایی را ترک کرد...
گاهی دلم میگیرد و همزبانی نیست ، در اوج احساس بودم که حالا حتی هیچ حسی نیست....
گاهی دستانم را خودم میفشارم ، بی آنکه دستی دیگر در دستانم باشد، با خودم درد دل میکنم بی آنکه همدلی در کنارم نشسته باشد....
کسی نیست تا آرامم کند ، شاید اگر اینگونه تنها باشم ، آرام شوم...
این آرامش و تنهایی بهتر است از بی وفایی ، این بی خیالی بهتر است از بی تابی....
در این سکوت همراه با دلم نشسته ام در گوشه ای و غرق در رویاهایم شده ام
خیره به خورشیدی که در حال غروب است ، اینجا دلم خسته و شکسته  و اما صبور است، دنیا برایم سوت و کور است...
اما آرامم ، این آرامش از آن تمنا وخواهش بهتر است ....
گاهی دلم میگیرد و هیچگاه محبت را گدایی نمیکنم...
نوشته: مهدی لقمانی
پ.ن: واقعا حرفای دل من بود



طبقه بندی: دلنوشته ها، عاشقانه،
برچسب ها: گاهی دلم میگیرد، مهدی لقمانی،

تاریخ : شنبه 13 آذر 1395 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی !
غذایت را سرد می خوری !
ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام !
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی !
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی !
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد !
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست ،
روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد . . .



طبقه بندی: دلنوشته های خودم، دست نوشته،
برچسب ها: روزهای من،

تاریخ : پنجشنبه 11 آذر 1395 | 05:00 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
لبخند بزن
بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود
که به جای پاسخ به لبخندهایت
با تمام سازهایت می رقصد
باور کن!




طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها: لبخند بزن، باور کن!،

تاریخ : یکشنبه 7 شهریور 1395 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
رهایم کنید...
میخواهم خودم باشم ، خودِ خودم
خسته شدم بس که رقاصه شما بودم می خواهم عریان شوم
عریان عریان
از تمام وابستگی ها و اما و اگرها
می خواهم جامه خود را از تن بر کنم
سبک شوم مثل قاصدک رهایم کنید
می خواهم چرخ بزنم ، درآسمان صبح ، سوار بر نسیم
سبک چون قاصدک ، می خواهم عریان شوم از تو
از همه کابوس ها
رهایم کنید...



طبقه بندی: ادبی، دلنوشته ها،
برچسب ها: رهایم کنید،

تاریخ : یکشنبه 16 خرداد 1395 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
هی !!!
هیچ وقت نذار كسی بهت بگه نمی تونی كاری رو انجام بدی
حتی من ...
اگه رویایی داری باید ازش محافظت كنی ...
مردم نمی تونن خیلی كارها رو بكنن،
دوست دارن تو هم نتونی
اگه یه چیزی رو می خوای
باید به دستش بیاری،
مكث نكن...

از فیلم به دنبال خوشبختی با بازی ویل اسمیت



طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: مکث نکن، ویل اسمیت، خوشبختی را بدست اور،

تاریخ : یکشنبه 16 خرداد 1395 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
ببخش خودت را
برایِ تمامِ راه های نرفته
برایِ تمامِ بی راه های رفته
ببخش،
بگذار احساست
قدری هوایی بخورد ...
گاهی بدترین اتفاق ها
هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم!
که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم
و به خودمان بیاییم
تا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند.
خطاهایت را بشناس
آنها را پذیرا باش
و تنها بین ِ خودت و خدایت نگهشان دار
این دنیا نامحرم بددل
نامحرم نامروت زیاد دارد!
تا دست خدا هست؛ تا مهربانی‌اش بی انتهاست
تا می گویی خدایا ببخش
به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر؟
دیگر تو را چه نیاز به آدم‌ها؟
تنها خودت باش و
زیبا بمان و

بگذار با دیدنت
هر رهگذر ِ ناامیدی
لبخندی بزند
رو به آسمان
و زیرِ لب بگوید:
هنوز هم می شود از نو شروع کرد ... !

"عادل دانتیسم"



طبقه بندی: عاشقانه، عادل دانتیسم،
برچسب ها: ببخش خودت را، عادل دانتیسم، میشود از نو شروع کرد،

تاریخ : چهارشنبه 5 اسفند 1394 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
آیا تا حالا طـعم تنهایی را چشیده ای ؟!
راستش من شبانه روز تـنهایی را با یک فنجان اشـک نوش جان میکنم !
تـنهایی دوست خوبی ست
ساکت است ، حرف نمیزند و از همه مهم تر با وفا است . . .
من هر شب گـناه میکنم ، گـناهی پر ز هـوس !
روی تخت دراز میکشم
  تنهایی کنارم مینشیند
و من آن را با تمام وجود در آغـوش میگیرم
صـورتش را بوسـه باران میکنم
سرم را بر روی سینه اش میگذارم
و این بـغض لعـنتی را رها میکنم !
اشـک میریزم ، زار میزنم
و تـنهایی هـیچ نمیگوید !
فـقط نگاهم میکند و لـبخندی محزون بر لبانش نقش میبندد . . .
من خیـلی وقت است که با ” تـنهایی ” انـس گرفته ام . . .
از بـس که تـنها بوده ام
بـوی تـنهایی گرفته ام !
من این بوی غـمناک را ترجیح میدهم
به بـوی هم آغـوشی با این و آن
که فـقط جسمم را میخواهند ، آن هم بـرای چند سـاعت !
تـنها که بـاشم
کسـی نمیتواند آزارم دهد
کسـی جرئت نـدارد ” احساس ” و ” جسمم ” را به بـازی بگیرد . . .
تـنها که بـاشم
کسـی نمیتواند به خودش اجازه دهد
مـرا عـروسک خیمه شب بازی خود کند . . .
تـنهایی درد دارد و فـریادها حرف
حـرف هایی که میخواهی بزنی
امـا این ” بـغض ” چنان گلویت را می فشارد که ترجیح میدهی لال شـوی . . .
مـن لـباس تـنهایی را به سـلیقه ی خود  بر تـن کرده ام !
و زمـانی آن را در می آورم
که یک قـلب صاف و زلال در انـتظارم بـاشد . . .
آری تنهایی , گاهی می ارزد به خیلی چیزها . . .



طبقه بندی: عاشقانه،
برچسب ها: طـعم تنهایی،

تاریخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 04:28 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
من فرزندی به دنیا نخواهم آورد…
بگذار منقرض شود
این نسل غمگین
نسل تنها
نسل بی کس
نسل نفس بریده
نسل حسرت خورده
بگذار مـنـقـرض شود !



طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها: فرزندی به دنیا نخواهم آورد،

تاریخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
غفلت کردم ،
لحظه ای
دلم جایی گیر کرد و
تمام زندگی ام نخ کش شد …

پ.ن:
خیلی دلم گرفته...
خدایا اگه واقعا هستی کمکم کن...
نزار اینجوری بمیرم...



طبقه بندی: دلنوشته ها،
برچسب ها: غفلت کردم،

تاریخ : چهارشنبه 9 دی 1394 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
یادداشتی برای خودم...
امروز،روز تولد منه
تولد 24 سالگی...
بیست و چهار برگ ورق زده ام تا رسیده ام به یک برگ تازه...
شاید این آخرین برگ زندگی ام باشد یا شاید هنوز فصل هایی مانده....
چه زود میگذرد این زندگی ، انگار همین دیروز بود شعار میدادم درود بر زندگی...
گاهی خسته از آدمها ، بی محبتی ها ، بی وفایی ها ، گاهی غرق در عشق و خوشبختی ها...
گاهی خنده بر لب، گاهی اشک حلقه میزند در چشم....
گاهی تنها و خسته از زندگی ، گاهی نیز به ظاهر عاشق زندگی...
وابسته به زندگی ، باز هم بهانه های همیشگی ، در این کویر خشک و بی آب بیا تا با هم فرار کنیم از تشنگی...
دلم میخواهد در فصل تازه زندگی ، آدمهای تازه را ببینم ، نه آنهایی که در گذشته های من بوده اند و ای کاش نبودند....
دوباره باز میکنم دفتر زندگی را ، ورق میزنم فصل های رفتنی را ، تا برسم به فصلی تازه ، و مینویسم اولین خط از احساسم...
بدون زمستان بهاری در راه نیست...


 چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
هر فصل به عشق زمستان ، باران بارید و سرما قبل از دی آمد
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ،
 آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
به عشق اینکه زمستان من بهار زندگی ام است
به عشق اینکه همچنان به امید دیدن زمستان نفسهایم با عشق می آید و میرود
تولدی دوباره ، دوباره  زمستان و پایان روزهای تکراری
خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم
در ماه دی هستم و برگهای یخ زده ای که پوشانده این دنیای بی عاطفه را
میلاد من است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبم را
و من متولد شدم در فصلی که با تمام وجود دوستش دارم و به آن افتخار میکنم
نه به این خاطر که در آن متولد شدم ، به خاطر زیبایی اش ، احساسش
و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما از زمستان نمیتوان گذشت
و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار
چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک...
آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را
آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین
مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن
انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود
انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم
و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم
از فصل خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره ام
یک موی سپید دیگر ، این  آینه و چهره ای دیگر و
این قصه همچنان ادامه دارد، تا وقتی خدا بخواهد....

11.gif خودم 11.gif




طبقه بندی: تولد، دست نوشته، دلنوشته های خودم،
برچسب ها: یادداشتی برای خودم در فصلی تازه...،

تاریخ : یکشنبه 10 آبان 1394 | 01:38 ق.ظ | نویسنده : همكلاسی

آدمی اگر بزرگ و نیک زاده هم باشد از زبان مردم آسوده نیست ، زیرا :
اگر بسیار کار کند ، می گویند احمق است !  اگر کم کار کند ، می گویند تنبل است.
اگر بخشش کند ، می گویند افراط می کند !  اگر جمع گرا باشد ، می گویند بخیل است.
اگر ساکت و خاموش باشد، می گویند لال است ! اگر زبان آوری کند، می گویند ورّاج و پر گوست !
اگر روزه برآرد ، شب ها نماز بخواند ، می گویند ریا کار است!  و اگر نکند ، می گویند کافر است و بی دین !
 لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد  و جز از خداوند نباید از کسی ترسید.
پس آنچه باشید که دوست دارید - شاد باشید،

مهم نیست که این شادی چگونه قضاوت شود.





طبقه بندی: دلنوشته ها،

تاریخ : یکشنبه 5 مهر 1394 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده،
برای شیطنت های بی وقفه،
بیخیالی های هر روزه،
ناز و كرشمه های من و آینه،
خنده های بلند و بی دلیل،
برای آن احساسات مهار نشدنی،
حالا اما،
دخترك حساس و نازك نارنجی درونم چه بی هوا این همه بزرگ شده!
چه قدی كشیده طاقتم!
ضرباهنگ قلبم چه آرام و منطقی میزند!
چه شیشه ای بودم روزی،
حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم!
به سنگ شدن می اندیشم،
اینگونه اطمینانش بیشتر است!
جای بستنی یخی های دوران كودكی ام را قهوه های تلخ و پر سكوت امروز گرفته است!
این روزها لحن حرفهایم اینقدر جدی است كه خودم هم از خودم حساب میبرم...
در اوج شادی هم قهقهه سر نمی دهم و تنها به لبخندی اكتفا می كنم!
چه پیشوند عجیبی است كلمه خانم!!!
همین كه پیش اسمت مینشیند، تمامی سر خوشی و بیخیالیت را از تو میگیرد و به جایش وزنه وقار ومتانت را روی شانه ات میگذارد!
نه اینكه تمامی اینها بد باشد،
 نه! فقط خدا كند وزنشان آنقدر سنگین نشود كه دخترك حساس و شیرین درونم زیر سنگینی آن بمیرد!

تهمینه میلانی




طبقه بندی: تهمینه میلانی، عاشقانه،
برچسب ها: دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده، دخترانه های وجودم،

تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
دلنوشته من در ادامه مطلب...

ادامه مطلب

طبقه بندی: دست نوشته،

تاریخ : دوشنبه 16 شهریور 1394 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی


ﭘﺪﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﺎﺷﺪ...!!!
ﻣﺎﺩﺭﻡ...
ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺒﻮﺩ!..!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ: ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ...!!!
ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺯﻣﺨﺖ ،ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ...!!!
ﭘﺪﺭﻡ ،ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ،ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺘﻰ ﺩﺍﺷﺖ
ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ...!!!
ولی هرگز نگفتند : که زن باید (عاشق ) و مرد باید (لایق) باشد...!!!
عشق را سانسور کردند ... اما من سالها جنگیدم تا فهمیدم
که بدون عشق ... نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم ...!!
و نه مردی با دستان زمخت و گونه های آفتاب سوخته
خوشبختی مرا تضمین میکند ...!!!



طبقه بندی: ادبی، عاشقانه،
برچسب ها: بدون عشق،

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6