تبلیغات
یادداشت های عاشقانه... - خدایا بیا و امشب در حقم خدایی کن
تاریخ : پنجشنبه 1 آبان 1393 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : همكلاسی
خدایا مگه تو آن بالا نیستی؟ مگه منو نمی بینی؟ مگه نگفتی، بخوان تا اجابت كنم؟
من دارم صدات می كنم. پس چرا صدام را نمی شنوی؟ پس چرا جوابم را نمی دی؟ 
چقدر بهت بگم خستم. چقدر بهت بگم نمیتونم...
تو داری اون بالا چیكار می كنی؟ پس كی جوابم را میدی؟
میگن مرهمی میگن اگه صدات كنن جواب میدی؟میگن دلشكسته پیشت خاطرش عزیزه...پس كو كجایی؟؟؟
تا كی خدا؟تا كی میخوای ادامه بدی؟چرا با من اینجوری میكنی؟نمیكشم ...بخدایی خودت قسم دیگه نمیكشم
خدایا صبرت زیاده میدونم ولی تموم زندگیم صبر شد...برای زندگی با صبر توان من همین قدره...
همین قدر که هنوز امیدواری به تو زنده اس... امید زندگیم از اون بالا جوابمو بده...
صدام میلرزه از بغضم...خدایا از تو دلگیرم...دارم از غصه میمیرم...نه آغوشت رو می بینم....نه اجابت میکنی دردمو... 
یه کاری کنم من از اینجا به آغوش تو برگردم.. یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه...
منو بیشتر از این منتظر نذار...حواست به منم باشه...نمیکشم....نمیتونم...چقدر بهت بگم بریدم... 
خدااااااااا من اینجا خسته و دلتنگ در نبرد با این همه سختی...شاید من فکر تو نیستم که اصرار میکنم اینقدر ...
ببخش خسته شدی ولی منو تنها نذار با صبر.....
نمیتونم صبر کنم خدااااا.تحمل صدای گریه ها اشکامو ندارم م م م ... 
میدونم مهربونی، رئوفی پس خودت کمکم کن



طبقه بندی: خداوند، دست نوشته، دلنوشته های خودم،