تبلیغات
یادداشت های عاشقانه... - دیگر خالی ست...
تاریخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 12:12 ق.ظ | نویسنده : همكلاسی

"سکوت" را دوست دارم وقتی که باید حرف زد ...

گوش ده ... سکوتم فریادها دارد ...

هرچه نظم خودش را دارد ... "آسمان هیچگاه به زمین نمیرسد" ... حتی اگرهمدیگر را لمس کنند در برخورد عناصر یکدیگر ...

نمیدانم به کدامین یک مدیون تر هستم... ؟ به خدای دلم و یا به دل خداییم ...

"وقتی مدیون میشوی زندگیت وقف غم میشود ..."

همه چیز عادیست ... "این راه را برگزیده ام" ... پس به ناچار مهر "عادی" بر تمامی لحظه هایم میزنم و میگذرانم ...

حرف حق شنیدن دارد ... "اما پاسخی ندارد" ... پس ترک سکوت های آزار دهنده خود مرضی است که ناشی از بی خردی است ...

این روزها همه چیز بوی "خیانت" میدهد ... کاری به گذشته و آینده اش ندارم ... همه چیز بوی خیانت میدهد ...

اما وقتی در "فضایی" قرار میگیری،دیگر بوی خیانت نمیدهد ... حتی ششهایت هوای ناب را استشمام میکند ...

خجل شده ام،خورد شده ام و ساکت گشته ام ... بارها تجربه اش کرده ام این سه عنصر را ... پس فقط لبخند بی رمقم را نثار میکنم به واقعیت های موجود ... چرا که " تا خدا هست زندگی باید کرد ..."

برای چه بجنگم...؟ بن بست های تو در تویی که هر روزم را شب میکند ...؟؟ روا نمیپندارم ...

در همین لحظه درهایش را میبندم ...

بغلش میکنم ...

روی تختی میخوابانمش ...

دست نوازشم را بر سرش میکشم ...

طفلک است ...

میبوسمش ...

به آرامی برایش زمزمه میکنم ... :

دیگر تپیدن جایز نیست ...

اسم ها و کلمه ها را تغییر ده ...

زندگیت را به روال عادی برگردان ....

تو تنها برای خودم هستی ...

دلکم ...

چشمانت را ببند ...

                             دیگر خالیست ...




طبقه بندی: دست نوشته،